همه ی ما بخش های گمشده ی شخصیتمان با هم فرق دارد. به همین دلیل است که سلیقه های افراد نیز با هم تفاوت دارد. چرا که هر کسی بسته به نیاز درونی اش، مجذوب یک اثر هنری می شود. و در اثر همین جذب شدن است که از درون به تعادل می رسد. دیده اید مثلا یک نفر از شنیدن یک موسیقی تند آذری، آنچنان به وجد می آید که در حد وسع مکانی اش شروع به رقصیدن می کند؟! و برعکس، یک نفر ترجیح می دهد در اتاقی خلوت نشسته و با گوش سپردن به موسیقی بی کلام، مدیتیشن کند. یا در نقاشی؛ اگر شما کارمند اداره ی ثبت احوال در شهری آرام و ساکت باشید و زندگی تان مثل گردش ساعت یکنواخت باشد، به تنها چیزی که نیاز ندارید یک تابلوی نقاشی مینیم
با بررسی این که چه نوع آثار هنری در دوره ای از تاریخ محبوبیت داشته، می توانیم بفهمیم که آن دوره ی تاریخی، دچار چه نوع عدم تعادلی بوده است! مثلا اگر نقاشی هایی که در آن دوره، مورد توجه عموم قرار داشتند، پر باشند از صحنه ها و مکان های آرام که از دیدنشان احساس جاودانگی و تقدس به ما دست دهد، می توانیم حدس بزنیم که جامعه ی آن دوره به شدت گرفتار و مادیگرا بوده است.
با توجه به اینکه هنر قرار است با زیبایی خود، شکاف های درونی ما را پر کند، می فهمیم که تفاوت سلیقه ها از تفاوت شکاف های درونی افراد سرچشمه می گیرد. پس نباید از اینکه یک نفر، اثری را که از دید شما بسیار زیباست زیبا نمی بیند، ناراحت بشوید.
نمی دونم تا حالا این حس رو داشتید که کائنات اسگول تون کرده باشه یا نه؟ من دقیقا الان این حس رو دارم. البته بارها قبلا هم پیش اومده بود اما نه به این ضایعگی! بچه هایی که منو از نزدیک می شناسند، می دونند که سابقه ی کاری مالی و دفتری طولانی مدتی داشتم. منتها تجربه های کاری ای که از سر گذروندم، اونقدر سخت بودند برام که ناچار به بازنشستگی زودتر از موعد رو آوردم! (فکر نکنید بیمه، بازنشستگی میده بهم! نه!) مجبور شدم برای حفظ سلامتی جسم و روانم، برای مدتی، دور کارهای مالی و اداری رو خط بکشم و به سمت هنر برم. ( در واقع کار کردن در محیط های صنعتی و تولیدی کارخانه ها، اصلا قابل مقایسه با پشت میز نشینی یک
بعد از مدت ها، پایم را گذاشته بودم توی پایتخت. و مثل همیشه، جنون دستفروشی در مترو، کلافه ام کرد. دنیای دستفروش ها، دنیای عجیبی ست. از هر قسم آدم تویشان هست. پیر و جوان، زن و مرد، بزرگ و کوچک، همه چیز می فروشند؛ از شیر مرغ تا جان آدمیزاد. گران ترین شان هم نهایت بیست تومان است. وقتی به رابطه هایشان با هم دقیق می شوم، انرژی خاصی را می بینم که بینشان در حال رد و بدل شدن است. گذشته از تمام تلخی هایشان، روحی به ایستگاه های آهن و سیمانی شهر می دمند... روحی از جنس ِزندگی، شوری از حال و هوای بازار؛ داد و ستدی که عمری به درازای عمر بشر دارد... .
توی همین فکرها هستم که از کنار دخترک رد می شود. نشسته است
برچسب: پایتخت, نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:45
دوستان هنردوست و هنرمند عزیز، اخیرا فیلمی از نقاشی هام! ساختم با بازی مرلین مونرو و آدری هپبورن! یعنی اگه نبینیدش، واقعا از دستتون رفته! ضمنا مدیونید اگر فکر کنید این فیلم تبلیغاتی بوده و اشاره به بیزینس جدیدم دارم! منتها فقط اینم باید یادآوری کنم که تست کنترل کیفیت هم درون لگن و با آب سرد و شامپو به عمل اومده و در نهایت هر دو بازیگر نازنین و دوست داشتنی، جان سالم به در برده اند!
لینک دانلود : فیلم بندباز
نمیگم به این فیلم رای بدید تا من برنده بشم، اما میگم که هر گونه سفارش ِکار از سوی شما دوستان پذیرفته می شود. حتی شما دوست عزیز! ( بله شمایی که توی فکرید یه کادوی منحصر به فرد به عزیزتون بدید
یکی از پررنگ ترین جنبه های اخلاقی در هنر، نمایش مذهب و تصاویر مذهبی است. فرآنجلیکو در جامعه ای کار می کرد که نقاشی تصویرهای ترسناک از جهنم، برای یادآوری عاقبت مردم، یک کار کاملا طبیعی بود. به همین دلیل، هنرمند تمام تلاش خودش را می کرد تا سرحد امکان جهنمی دهشتناک را به تصویر بکشد. چرا که قرار بود بیننده از دیدن مخلوقات درنده و زنده زنده پخته شدن، بر روی دیوار خانه اش، دچار کابوس بشود.( واقعا چه کسانی چنین تصویری را روی دیوار خانه شان نصب می کردند؟!!). از نگاه هنرمند، بهترین واکنش و پاسخ بیننده باید این باشد؛ "یک لحظه هم نمی توانم این تصویر را از ذهنم خارج کنم!"
اثر: Fra Angelico رنج های جه
دو تا دوست خیلی خوب پیدا کردم. اونم توی همین دو - سه روزه! شنیدین می گن :" رفیق بی کلک مادر!". به نظرم حتی می شه بعد از مادر گفت: " رفیق بی کلک بیندر!" و البته گوش پاک کن هم می شه، منتها یه کمی توی قافیه ساختن کم میاره و وزنش برای چرخیدن روی زبون سنگینه. می خوام بگم شک نکنید به این دو تا، اون هم وقتی که دارید روی لباسی که سفارش اولین مشتری تونه، کار می کنید! خیلی آروم و بی صدا، صبور و کار راه بیاندازن این زوج! توی پرانتز (دلم داره غنج میره برای رونمایی از اولین سفارش تیشرت ها؛ البته تا وقتی که پروسه ش کامل نشه، باید صبر کنم) پرانتز بسته. جا داره تشکر کنم از دوست خوبی که اعتماد کردند و سفارش د
"مینا بعد از جدایی از همسرش به دنبال شغل و محل اسکانی می گردد. در این مسیر با کامران مدیر رستورانی که در آن کار می کند آشنا می شود. کامران سرپناهی به او می دهد. مینا تحت تاثیر حمایت ها و محبت های کامران به او دل می بازد ، کامران نیز به مینا مشتاق و علاقمند است. روزها از پس هم می گذرد و عشق مینا به کامران کاسته نمی شود و اوج می گیرد.اما کامران دیگر قصد ادامه ندارد... ."
دوباره جادوی سینما... تاریکی، خنکی سالن، صدا و نور و رنگ، پرده و تماشاچی ها... این بار "رگ ِخواب" با بازی خوب بازیگرانش، کوروش تهامی خوب بود، چه قدر خوب توی نقشش نشسته بود. لیلا حاتمی هم همینطور، کمی متفاوت از چند نقش آخری که ا
برچسب: ِخواب, نویسنده: امیر موسوی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 14:45